امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

مامان تنبل

سلام بر گل پسریهای عسل مامان ایشالا که سلامت باشین.خیلی وقته از کودکانه هاتون اپ نکردم و مامان تنبلی شدم اصلا وبلاگتون رو هم باز نکردم ببینم آخرین آپم کی بوده حسابی تنبل شدم یعنی ایقد کارام زیاده که بعدش دیگه حوصله آپ ندارم.ماه محرم امسال رو رفتیم بسوی دیارمان یعنی بوشهر یک هفته بوشهر بودیم اما مثل باد گذشت اول اینکه پدربزرگ بابایی هیئت دارن توی محله دواس و بابایی همش اونجا بود برای خدمت به مراسم و خود بابایی هم نذر داشت که مامانم زحمتش رو کشید و یک شب رو عدس پلو با مرغ درست کرد و یک شب دیگه هم خورشت مرغ که خیلی خوشمزه شده بود  زحمت پختن رو کشید.اما ارمیا توی تمام این روزها نق نقو بود و منم یدونه عکس هم پای دیگ نذری ازت نگرفتم حوصله ام ...
24 آذر 1392

ماه مهر

سلام بر گل پسریهای نازم .امیرحسین گلم الان یه چند مدتی میشه که رسما مدرسه تو هم شروع شده و وارد مقطع جدیدی از کودکیت شدی البته هنوز پیش دبستانی هستی ، اما همینکه توی یه مدرسه داری پیش دبستان رو میگذرونی خیلی جذابیت خاصی برات داره.از مدرسه با اینکه اول ساله خیلی راضیم اصلا وقتی وارد حیاتش میشم یاد خودم می افتم 20 سال پیش من یه کودک هفت ساله بودم حالا پسرم شش سالشه و داره میره مدرسه دنیای ما و رویای ما تو اون زمان خیلی فرق داشت . یه وقتایی عجیب دلم برای کودکی های خودم میگیره هیچ دغدغه ایی نداشتم واقعا باید گل گرفت اون حرفی روکه میگن کاش تو دوران بچه گی میموندیم.مدرسه دولتی واقعا یه چیز دیگست .مدیریت مدرسه ات خانوم آخوندی رو خیلی دوستش دارم خیل...
4 آبان 1392

این چند وقت

سلاممممممممم به گل پسریهای نازنین خودم .امروز بعد از مدتها حوصله پیدا کردم بیام و براتون از خاطرات کودکانه هاتون آپ کنم مامان تنبلیما نهههههههههه. پس بدون مقدمه از شهریور بگم که کلی بهمون خوش گذشت اول اینکه با خاله بابا سیامک و پسرداییهاش با همدیگه همسفر مشهد و شمال بودم و ارمیا جوجو برای اولین بار به زیارت امام رضا رفت البته عکس نگرفتما چون مدت کمی مشهد بودیم و بخاطر کار بابا باید برمیگشتیم تهران و مجددا به قوم شوهر میپیوستیم .شمال با خاله بابا سیامک و پسرداییهاش آخرش بود خیلی حال داد کلی صفا کردیم مخصوصا به خاطر جو گرمی که داشتن و دل شادشون مخصوصا ایمان پسردایی بابایی که نی انبان از موسیقی های اصیل بوشهر هست میزد و مردم اطرافمون هم کلی صفا...
14 مهر 1392

شمال تا جنوب

سلام بر گل پسريهاي ناز خودم اين روزها خيلي تنبل شدم يعني تنبلي از من نيست كار خونه فرصت نميده كه من بيام و هر از گاهي از شما وروجكهاي خوشمزه چيزي بنويسم هر وقتم كه ميخوام بنويسم ايقد از پشت ميز بلند ميشم كه مطلب از دستم ميره و يادم نمياد چي قرار بوده توي اين وبلاگ مجازي براي شما عزيزانم ثبت كنم .اول از همه طبق معمول از اميرحسين نازنينم بگم كه خيلي پسر خوبي شده و من خيلي ازت راضيم فقط خيلي ازم سوالات عجيبي ميپرسي كه منم تا اونجايي كه ميشه سعي ميكنم خيلي ساده بهت توضيح بدم .اين روزها همچنان تو خونه ايي و لذت تعطيلات تابستون رو ميبري . ارمياي عزيز تو هم واكسن شش ماهگيت رو با تاخير يك هفته ايي زدي .قبل از واكسنت من هر روز تو و داداش ...
29 مرداد 1392

اميرحسين مهربون -اولين روروئك دومين مرواريد و اولين غذاي ارميا

سلام بر پسريهاي خونه ما ،اول از همه اميرحسين پسر ارشد : تابستون رو داري كيف ميكنه براي خودت همش تو خونه هستي و از تعطيلات نهايت استفاده رو ميبري كارهاي مثبتت البته به نظر خودت اينه كه يكم گيم بازي ميكني كارتن بن تن كه هر روز سرجاشه تمرينات موسيقي هم هرروزه البته اين روزها فيلمهايي كه براي ماه رمضان هر سه شبكه پخش ميكنن رو خيلي دوست داري مخصوصا فيلم دودكش رو كلي قهقهه ميزني يه جاهاييش كه اصلا خنده دار نيست كلي ميخندي اينم يه مدلشه ديگه كلا از شخصيت فيروز توي فيلم با اون دوماده كه اسمش و نميدونم خوشت مياد و روزي ده بار از اون قسمتهايي كه خوشت اومده  رو برام تعريف ميكني ارميا تو رو هم براي اولين بار سوار روروئك كرديم كه فقط همون...
6 مرداد 1392

ماجراجوييهاي اميرحسين و اولين مرواريد ارميا

سلام بر گل پسريهاي نازنيم براي اينكه اين روزها خيلي فرصت آپ كردن نداشتم معذرت ميخوام و هفته ايي كه گذشت هفته ي جالبي بود اول اينكه يه گربه توي حياط ساختمون پشتيمون زاييده بود سرايدار اونجا بچه هاشون انداخته بود بيرون ،مامان گربه وقتي مياد ميبينه بچه هاش نيست تا همين ديروز هر شب ميومد و ميو ميو ميكرد مثل كسي كه ناله ميكنه ها خواب برامون نزاشته بود. بيچاره دلم براش سوخت مادر ديگه ،معلوم نيست چي بر سر بچه هاش اومده آخــــــــــه اين چه كاري بود خودش ميومد بچه هاش رو ميبرد ديگه. اميرحسين كه خودش شيطونه داداشش رو هم از حالا درس ميده چند شب پيشا ميديدم اميرحسين هي با شيطنتات ارمياي خوش خنده رو ميخندوني و نميزاري بخوابه ساعت 1 نصف شب و منم گ...
22 تير 1392

سوالات اميرحسين ،5 ماهگي ارميا

سلاممممممم بر گل پسريهاي نازنينم .اميدوارم كه حالتون خوب خوب باشه و همچنين داداشيهاي خوبي براي همديگه.اميرحسين نازنينم كه خيلي دوست دارم اندازه يه دنيا اين روزها خيلي كنجكاو شدي و خيلي سوالات زيادي ازم ميپرسي در كل خودت يه نمه پر حرفي حالا ديگه سوال داشته باشي بخوام باهات ادامه بدم تا صبح طول ميكشه مامان فدات شه ايشالا  يه چندتا از سوالاتي كه زياد ميپرسي اينه: اميرحسين:مامان ميگم ما وقتي چشمون ضعيف ميشه ميريم چشم پزشكي من:بله پسرم ميريم چشم پزشكي اميرحسين:مامــــــــــان يه چيز بگم؟ما وقتي دندونمون خراب ميشه ميريم دندونپزشكي من:بله عزيزم اميرحسين:مامان پس ما وقتي مغاظب نبوديم و يهو افتاديم خداي نكرده ...
12 تير 1392

روزانه هاي ما

سلام گل پسريهاااااا اميدوارم كه سلامت باشين كه بيشترين آرزوي من براي شما دو برادر فقط و فقط سلامتيتون و خوشبختيتونه .اين چند روزه با بزرگتر شدن ارميا منم فعالتر شدم و ميبرمتون گردش كه ارميا يه وقتايي نق و نوقي ميكنه خسته ميشه يا هم اينكه بايد بغل باشه كه بچه ام بغلي شد و رفت .پارك رفتن كه كار هر روز ما شده هر كسي هر از گاهي هم بياد ما رو ببينه دوزاريش ميوفته كه ما كلا بخاطر اين اميرحسين شيطون بايد هر روز رو بريم .اما با بزرگتر شدن شما كار من داره زياد ميشه و چندين برابر سخت تــــــــــر بدليل اينكه سيامك عزيزم نيست و هر وقت هم مياد بيچاره كم نميزاره اما به هر حال كمبــــــــــودش شديدا احساس ميشه اما تقدير اينه وقتي كارش تهران نيست ما بايد ب...
10 تير 1392

دومين كنسرت اميرحسين

سلام گل پسريهااااااااا خوبين.اميدوارم سلامت باشين پنجشنبه يعني 23 خرداد اميرحسين كنسرت موسيقي داشت و ساعت چهار به سمت مركز موسيقي حركت كرديم البته ارميا جوني رو پيش مادر شوهر گذاشتم و خودمو اميرحسين رفتيم مركز موسيقي پارس و از اونجا كه پنجشنبه بعد از ظهر بود جاي پارك هم خيلي راحت اونم جلوي مركز موسيقي گير آورديم ،از بس شيخ بهايي شلوغه و جاي پارك نيست و من هميشه بايد تا آخر كلاس ماشين رو دوبله پارك ميكردم و خودمم دو ساعت مينشستم تو ماشين  ذوق مرگ شده بودممممم.خلاصه اون روز من فكر ميكردم كنسرتتون توي كلاسه اما بعد ديدم شما رو بردن كه حاضر كنن براي سالن بالا خيلي تعجب كردم آخه اميرحسين رو آماده نكرده بودم كه بهش بگم مامان باباها همه ميان و...
26 خرداد 1392